تو بیرون می روی از خا نه ات به قصد هر کاری
و شب هم ادعا که عاشقانه دوستم داری
نمی دانم چه دردی به سراغت امده اما
امان از بی کسی در لحظه های تلخ بیماری
پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما
نمی خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری
همیشه ارزویم در تمام لحظه ها این بود
که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری
ولی افسوس این یک ارزویم هم زدستم رفت
تحمل می کنم تنها تو را از روی ناچاری
تمام رازهایم را به تو گفتم ولی صد حیف
چه می دانم تو کاش این رازهایم را نگه داری
چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما
نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فداکاری
خم کوچه همان خم مانده و جاده همان جاده
تمام روزها گریه همه شب ها پر از زاری
چه کردی تو برای من به جز یک مشت حرف زرد
که سنگین است روی شانه ی من همچنان باری
خداحافظ نه با تو با همه تا اخر عمرم
تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیزاری
![]()
نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي
شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آواز بخوان
نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من، نفرین به تو، نفرین به عشقِ منو تو

نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
می روی اما بدان که پشیمانی ابدیت در راه است
آن هنگام که از وجود عاشقم
تنها سنگی ساده بر جای می ماند
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب